شبی بارانی

 

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استكان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش كنیم

 

 

مرداد

 

ما بدهكاریم
به كسانی كه صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

 

 

جغد

 

كیست ؟
كجاست ؟
ای آسمان بزرگ
در زیر بال های خسته ام
چقدر كوچك بودی تو

 

 

نه

 

بر می گردم
با چشمانم
كه تنها یادگار كودكی مَنند
آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

 

 

آوار رنگ

 

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی كشیدم
شبیه نیمه سیبی
كه به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند