بگذار که درها همگی بسته بمانند
من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمهسر و دربـدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامهبری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
" ناصر حامدی "
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 12:31 توسط سعید
|