کلبه ی هنر(شعر و ادب-سینما-موسیقی)
زندگی نامه و آثار مشاهیر هنر
دانلود آهنگ" هوای گریه " با صدای همایون شجریان

آهنگساز : محمد جواد ضرابیان

شاعر : بانو سیمین بهبهانی

دانلود آهنگ



موضوعات مرتبط: دانلود آهنگهای سنتی
برچسب‌ها: دانلود آهنگهای همایون شجریان , هوای گریه
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 20:47 ] [ سعید ]

جاده رویاها

در جاده رویاهایم، چه غوغایی بود

بر روی پل چوبی، صدای گوشنواز چرخ های درشکه،

رقص مرغابی ها، در سکوت بلورین دریاچه،

پیچ و تاب ماهی ها در دل آب،

دست برآوردن شاخه ها بر شاخه ها،

لبخند سرشار از شادمانی شکوفه ها

و بال گشودن پرندگان بر بام دشت سبز

با تمام اینها،

من نمیدانم فردا آفتاب خواهد دمید

یا آسمان گریه خواهد کرد.!


برای دانلود دکلمه ومشاهده سایر عکسها به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط: دانلود دکلمه
برچسب‌ها: آنشرلی , شعرهای آنشرلی , عکس آنشرلی
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 21:42 ] [ سعید ]

آرشیو کامل کتاب های جلال آل احمد


آرشیو کامل کتابهای جلال آل احمد


برای دانلود مجموعه داستانها به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط: معرفی و دانلود کتاب ، جلال آل احمد
برچسب‌ها: مجموعه داستان های جلال آل احمد , دانلود داستان کوتاه , دانلود سه تار
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 0:3 ] [ سعید ]
آرشیو کامل کتابهای صادق هدایت


آرشیو کامل کتابهای صادق هدایت

مجموعه « سگ ولگرد »،مجموعه « سایه روشن »،مجموعه « سه قطره خون »،مجموعه « زنده به گور »،آثار دیگر...... .


برای دانلود مجموعه کتابهای هدایت به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط: معرفی و دانلود کتاب ، صادق هدایت
برچسب‌ها: دانلود کتابهای صادق هدایت , آرشیو کامل آثار هدایت , صادق هدایت , دانلود کتاب صادق هدایت
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 23:56 ] [ سعید ]
آرشیو کتابهای دکتر علی شریعتی


آرشیو کتابهای دکتر علی شریعتی


برای دانلود آثار شریعتی به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط: معرفی و دانلود کتاب
برچسب‌ها: دانلود آثار دکتر علی شریعتی , مجموعه کتابهای شریعتی , عکس علی شریعتی
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 23:30 ] [ سعید ]
معرفی سبک موسیقی راک

موسیقی راک گونه‌ای موسیقی عامه پسند است که از اواخر قرن بیستم و در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی در آمریکا شکل گرفته و شاخصهٔ آن، ملودی صوتی و آوایی همراه با هارمونی است که توسط گیتار الکترونیک ،گیتار باس ودرامز؛ و اغلب با تاکید روی ضرب‌های قوی پشتیبانی می‌شود.سازهای موسیقی کلیددار، مانندارگ وپیانو، اغلب در انواع مختلف موسیقی راک مورد استفاده قرار می‌گیرند. در تاریخچهٔ راک و اوایل توسعهٔ این نوع موسیقی، استفاده از سازهای بادی برنجی و چوبی، مانندساکسیفون، بطور عمومی در بعضی سبک‌ها رایج بودند، اما در سبکهای فرعی جدیدی که از سال ۱۹۹۰ به وجود آمد، کمتر مورد استفاده هستند. موسیقی راک از نظر وسعت سبک‌ها بسیار گسترده است و از نظر تأثیرات اجتماعی و گستردگی شنوندگانش در بین انواع موسیقی بی‌همتاست.

راک اندرول و راکابیلی نفوذ عمده‌ای در موسیقی راک داشتند. نام راک کوتاه شده عبارت راک اند رول است و از فعل to rock در زبان انگلیسی به معنای جنباندن و تکان خوردن می‌آید و در سال ۱۹۶۰ که موسیقی راک انگلیسی توسعه یافت، واژه «موسیقی راک» عمومی و مردمی‌تر شد. از اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی نام راک اند رول صرفاً به موسیقی دهه ۵۰ و ۶۰ اطلاق شده ولی نام راک همچنان به‌عنوان نام فراگیر این گونه (که شامل راک اند رول هم می‌شود) به‌کار می‌رود. موسیقی راک با توسعه و گسترش سبک خود و تداخل با موسیقی انگلیسی و نفوذ آن، و علی‌رغم محدودیت‌ها و شرایط اجتماعی، یک پدیده فرهنگی بین‌المللی شد. موسیقی راک، شامل انواعی از سبک‌های مختلف و متنوع است که از مقبولیت عمومی گسترده‌ای برخوردار هستند. این موسیقی دربلوز ریشه دارد.

برای مشاهده سبک های موسیقی راک به ادامه مطلب بروید


برچسب‌ها: معرفی موسیقی راک , راک چیست , سبک های راک
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 22:42 ] [ سعید ]

نامه چارلی چاپلین به دخترش

 چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم

اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توخيلي دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي ، آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد، در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ،قصه اژدهاي بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم مي آمد، طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .

من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين، رويا.......

روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان، که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ، و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ، و بيشتر از آن ، صداي کف زدنهاي تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ، و زندگي مردمان را تماشا کن.

زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ، که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ، و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ، به خواب ميرفتي، و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است‌:

داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ، احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ، از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .

ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ، تنها رقص و موسيقي نيست .

نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسي را که تورا به منزل مي رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ،فقط اين نوع خرجهاي تو را، بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .

گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنانهستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .

و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را برتر از تماشاگرانرقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوبمي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .

نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟ اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .

هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."

جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهي ، همه جا خواهي يافت .

اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم، من زماني درازمدتي در سيرک زيسته ام، و هميشه و هر لحظه، بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند، نگران بوده ام، اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار، بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ، سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .آن شب، اين الماس ، ريسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمي است .

شايد روزي ، چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند، آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ، هميشه سقوط مي کنند .

دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ، اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......

.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .

به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت .

اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند!

برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .

اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري.

بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد!!!



موضوعات مرتبط: پندبزرگان
برچسب‌ها: نامه چارلی چاپلین به دخترش , پند چارلی چاپلین
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:20 ] [ سعید ]
عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

 

صداها !

صداها !

گوش کن !

از زیر ِ پنجره تابوت می برند !

نه ؟!


موضوعات مرتبط: حسین پناهی
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 0:11 ] [ سعید ]

چشم براه

خواننده: علیرضا افتخاری

ملودی: محلی خراسانی (بیرجندی)

تنظیم: بهزاد خدارحمی

شعر: ؟ (قدیمی)

دستگاه: بیات اصفهان

آلبوم: سفر

برای دانلود آهنگ ومشاهده متن آهنگ به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط: دانلود آهنگهای سنتی
برچسب‌ها: چشم براه افتخاری , متن آهنگ چشم براه , بهترین آهنگهای افتخاری
ادامه مطلب
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 14:58 ] [ سعید ]
 حقیقت دارد
 تو را دوست دارم

 در این باران

 می خواستم تو

 در انتهای خیابان نشسته

باشی
 من عبور كنم
 سلام كنم
لبخند تو را در باران
می خواستم

 می خواهم 

تمام لغاتی را كه می دانم برای تو

 به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

 دنیا را ببینم

رنگ كاج را ندانم

نامم را فراموش كنم

دوباره در آینه نگاه كنم

ندانم پیراهن دارم

كلمات دیروز را

 امروز نگویم

خانه را برای تو آماده كنم

برای تو یك چمدان بخرم

 تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید كنم

لغات را شستشو دهم

 آنقدر بمیرم

 تا زنده شوم


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 23:59 ] [ سعید ]
سلام. حال همه ی ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با این همه عمری اگر باقی بود٬

طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی درمان...

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

خانه ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار...

هی بخند

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد

باد بوی نامهای کسان من میدهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری را جان!

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،

اما تو باور نکن!!


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 23:21 ] [ سعید ]

دانلود آهنگ (به قربون خم زلف سیاهت)

خواننده: محمدرضا شجریان شعر: فائز دشتستانی

آهنگساز: محمدرضا شجریان و داریوش پیرنیاکان ( دستگاه شور بر اساس پایه های خراسان )

آلبوم: یاد ایام اولین سال اجرا: 1371

زمان: 7 دقیقه و  10 ثانیه فرمت: mp3 ,  stereo) 64Kbps, 24000Hz, )

حجم: 3.4  MB

دانلود


موضوعات مرتبط: دانلود آهنگهای سنتی
برچسب‌ها: زیباترین آهنکهای استاد شجریان , دانلودآهنگ به قربون خم زلف سیاهت
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 22:2 ] [ سعید ]

جان مریم ( نازنین مریم ) 

خواننده: محمد نوری

شعر: محمد نوری ( دوبیتی اول، محلی و مربوط به گویش لری است )

آهنگساز: کامبیز مژدهی

آلبوم: شکوفه ی خاطرات

سال اولین اجرا: 1336 ( اجرای دیگر مربوط به سال 1378 است. با اندکی تفاوت )زمان: 10 دقیقه و 11 ثانیه

فرمت: (64 Kbps, 24000 Hz, stereo), mp3حجم:  4.66  MB


از اینجا دانلود كنید


موضوعات مرتبط: دانلود آهنگهای سنتی
برچسب‌ها: بهترین آهنگهای محمد نوری , دانلودآهنگ جان مریم , دانلودآهنگ نازنین مریم
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 21:20 ] [ سعید ]
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست


این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافهّ آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانهّ من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بوَد دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست


                                                         "خسرو فرشید ورد"


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 21:8 ] [ سعید ]
زیباترین سخنان دکتر علی شریعتی

رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند و نه از آنها که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار میکنند!

* به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوهِ مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم!
* در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند، مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن!
* مرا از همه فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز!
* مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبه دین، با حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند!
* تا به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم!
* میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با نه آغاز شد. مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی! به اسلامِ آری و به تشیعِ آری کافر گردان!
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ،
نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت،
ولی آنقدر مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد ،
گلویم سوتکی باشد ،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد ،
بدینسان بشکند در من ،

سکوت مرگبارم را ...



خوشبختی ما در سه جمله است :

تجربه از دیروز ، استفاده از امروز ، امید به فردا  

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم: 

حسرت دیروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا 





فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است

 میخواهم بگویم ......


فقر همه جا سر میكشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......

فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ، همه جا سر میكشد ........

فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است




اشک

مگر نه اشک، زیباترین شعر و بی‌تاب ترین عشق و گدازان‌ترین ایمان

و داغ‌ترین اشتیاق و تب‌دارترین احساس و خالص‌ترین گفتن

و لطیف‌ترین دوست داشتن است که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شده‌اند

و قطره‌ای گرم شده‌اند، نامش اشک؟

کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است

و مرگ عزیزی قلبش را می‌سوزاند، می‌گرید، غمگین است،

هرگاه دلش یاد او می‌کند و زبانش سخن از او می‌گوید و روحش آتش می‌گیرد

و چهره‌اش برمی‌افروزد، چشمش نیز با او همدردی می‌کند؛ یعنی اشک می‌ریزد،

اشک می‌جوشد و این حالات همه نشانه‌های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند

گریه‌ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن

و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد

کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می‌آید


موضوعات مرتبط: پندبزرگان
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 20:47 ] [ سعید ]
به که باید دل بست؟


به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از کینه پر است.

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بی فردائیست .

***

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد ـ

نقشه ای شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست.

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست.

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست.

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

***

خنده ها میشکفد بر لبها ـ

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی.

همه بر درد کسان مینگرند ـ

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی.

***

از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست؟

ریشه عشق، فسرد؛

واژه دوست، گریخت؛

سخن از دوست مگو، عشق کجا، دوست کجاست؟

***

دست گرمی که ز مهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی!

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیک مبوی!

لب گرمی که ز عشق ـ

ننشیند به لبت ـ

به همه عمر، مخواه!

سخنی کز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

به لبت نیز، مگو.

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش کند

درد دل گر به سر چاه کنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کنی.

***

درد اگر سینه شکافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است

سکه ای بهر فریب من و توست

سکه صد رنگ است.

***

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک

با چنین سکه زرد ـ

و همین سکه سیمین سپید ـ

می فریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش

نتوانم که گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در کار فریب ـ

« آشنا » بیگانه.

***

شاخه عشق، شکست؛

آهوی مهر، گریخت؛

تار پیوند، گسست؛

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 20:29 ] [ سعید ]

به کجا چنین شتابان؟

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم...
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 19:3 ] [ سعید ]
گفتگو از مرگ انسانیت است

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان «آدم»
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد !
گرچه «آدم» زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد، دنیا هی پر ازآدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ «آدم» هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت !
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ٬ پاکی ٬ مروت ٬ ابلهی است !
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن «موسی چومبه» هاست !
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار -
اشک در چشمان بغضم در گلوست
وندر این ایام ٬ زهرم در پیاله ٬ اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این نصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

موضوعات مرتبط: فریدون مشیری
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 18:41 ] [ سعید ]
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور اجاق ساده بود

شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده ، قیصر امین پور
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 18:32 ] [ سعید ]

من زنده بودم اما انگار مرده بودم                            

از بس كه روزها را با شب شمرده بودم

یك عمر دور و تنها، تنها بجرم این كه
او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم

یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده ، محمد علی بهمنی
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 18:29 ] [ سعید ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب
=================== ===================