کلبه ی هنر(شعر و ادب-سینما-موسیقی)
زندگی نامه و آثار مشاهیر هنر





بیان دیدگاه،انتقاد وپیشنهاد







موضوعات مرتبط: خوش آمد گویی
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 16:45 ] [ سعید ]
دانلود آهنگ "لیلا" باصدای کوروش یغمایی

دانلود آهنگ


برچسب‌ها: دانلود آهنگ , لیلا , آهنگهای کورش یغمایی
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 21:57 ] [ سعید ]
دانلود آهنگ "بهاربهار"

خواننده: تورج شعبانخاني

آهنگساز: شعبانخاني

شعر : محمد علي بهمني

دانلود آهنگ


موضوعات مرتبط: دانلود آهنگهای اصیل ایرانی
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 21:24 ] [ سعید ]

مارلــــــــــــــــــون بــــــرانــــــــــــــــدو
______
http://www.esteghlali.com/file/pic/gallery/27646_view.jpg

مارلون براندو (به انگلیسی: Marlon Brando) (تولد: ۳ آوریل، ۱۹۲۴ - درگذشته: ۱ ژوئیه، ۲۰۰۴) بازیگر آمریکایی برندهٔ جایزه اسکار و ستایش شده‌ترین بازیگر تاریخ سینمای جهان است.

برای مشاهده بیوگرافی و عکس های براندو روی ادامه مطلب کلیک کنید


موضوعات مرتبط: ده چهره ی برترهالیوود
ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 16:3 ] [ سعید ]

                             تاریخچه  

پیشرفت اولیه:
انیمیشن اسب در حال دویدن اثر ادوارد مای‌بریج


در تولد سینما ٬ همانند پیشرفت ریشه ای آن٬  به مقدار زیادی ٬ رد پای امریکا دیده می شود. اولین نمونه ظبط شده از عکس های گرفته شده و تولید حرکت ٬ سری عکس های یک اسب در حال دویدن از Eadweard Muybridge بود که او در  Palo Alto, California ٬ با استفاده از یک ست از دوربین های ثابت که در یک ردیف قرار گرفته بودند ٬ گرفته بود. این کار Muybridge ٬ مخرعین را در همه جا راهنمایی کرد که برای ساختن وسایلی که بتوانند به طور مشابه چنین حرکاتی را ظبط کنند ٬ تلاش کنند. در امریکا ٬ Thomas Alva Edison از جمله اولین کسانی بود که چنین وسیله ای را ساخت ٬  kinetoscope ٬ که اجرای سنگین این اختراع باعث شد که فیلمسازان اولیه به دنبال چاره باشند.

در امریکا ٬ اولین نمایش فیلم ها برای تعداد زیادی بیننده در زمان تنفس میان دو پرده در نمایش  vaudeville ( درام دارای رقص و آواز ) انجام شد. موسسان کمپانی ها شروع به سفر برای نمایش فیلم هایشان کردند ٬ تا اینکه اولین هجوم ها را به فیلم سازی دراماتیک به جهانیان نشان دهند. اولین موفقیت بزرگ سینمای امریکا ٬ همچنین بزرگترین موفقیت آزمایشی تا آن نقطه٬ فیلم  سرقت بزرگ قطار (The Great Train Robbery ) به کارگردانی Edwin S. Porter بود.

برخاستن هالیوود:

در اوایل 1910 ٬ کارگردان ٬ دی دابلیو گریفیث (D.W. Griffith) ٬ توسط کمپانی بیوگراف (Biograph) به همراه گروه بازیگری خود شامل ٬ Blanche Sweet ٬ Lillian Gish ٬ Mary Pickford ٬ Barrymore Lionel ٬ و بقیه به west coast فرستاده شد. آن ها شروع به فیلم برداری در زمینی خالی نزیدک خیابان جرجیا در مرکز شهر در لس انجلس کردند. کمپانی در آن جا تصمیم گرفت که مکان های جدیدی را سیاحت کنند و چندین مایل به سمت شمال به دهکده کوچکی که بسیار مناسب بود سفر کردند و کمپانی فیلم سازی از فیلم سازی در آن جا لذت بردند. این محل هالیوود نام داشت. سپس گریفیث اولین فیلمی را که در هالیوود ساخته شد ٬ در کالیفرنیای قدیم (In Old California ) ٬ را ساخت که یک ملودرام از کمپانی بیوگراف درباره کالیفرنیا در قرن 19 و زمانی که آن جا به مکزیکی ها تعلق داشت ٬ بود. بیوگراف چند ماه دیگر در آن جا ماند و قبل از بازگشت به نیویورک چند فیلم دیگر نیز ساخت. پس از شنیدن درباره این مکان فوق العاده ٬ در 1913 فیلم ساز های بسیاری٬ برای امتناع از دست مزد هایی که توسط توماس ادیسون ٬که امتیاز پروسه ساخت فیلم را داشت ٬ تحمیل می شد ٬ به غرب سرازیر شدند. در لس انجلس در ایالت کالیفرنیا ٬ استودیو ها و هالیوود رشد کردند. قبل از جنگ جهانی اول ٬ فیلم هایی در شهر های زیادی از امریکا ساخته شد ولی فیلمسازان با پیشرفت این صنعت به جنوب کالیفرنیا جذب شدند. آن ها توسط آب و هوای معتدل و نور خورشید قابل اعتماد ٬ که امکان فیلم سازی در مناطق باز را در تمام طول سال می داد ٬ و نیز توسط مناظر مختلفی که در دسترس بود٬ جذب می شدند. نقاط شروعی زیادی برای سینمای امریکا موجود است ٬ ولی این ٬ تولد یک ملت (Birth of a Nation ) گریفیث بود که در الفبای سینمایی پیش قدم بود و هنوز نیز سلول هایی از آن تا به امروز حکم فرما  است.


Laurel and Hardy

در اوایل قرن 20 و زمانی که این مدیوم جدید بود ٬ مهاجران بسیاری مخصوصا یهودیان  ٬ استخدام در صنعت فیلم امریکا را شناختند. آن ها که به دلایل تبعیضات مذهبی از بعضی مشاغل دور مانده بودند ٬ توانستند نشان خود را در یک تجارت جدید قرار دهند: نمایش فیلم های کوتاه در سالن های storefront به نام nickelodeons ٬ پس از پذیرش قیمت یک نیکل ( سکه 5 سنتی ) . در طی چند سال ٬ مردان جاه طلبی چون Samuel Goldwyn ٬ Carl Laemmle ٬ Adolph Zukor ٬ Louis B. Mayer ٬ و برادران وارنر (آلبرت ٬ هری ٬ ساموئل و جک) وارد بخش تولید این تجارت شدند. به زودی تبدیل به سران تشکیلات بزرگ جدیدی به نام استودیو های فیلم شدند. ( این موضوع ارزش نوشتن دارد که امریکا ٬ در سال های اخیر حداقل یک کارگردان زن ٬ تهیه کننده و مدیر استودیو به نام Alice Guy Blaché داشته است ) آن ها همچنین زمینه را برای جهانی شدن این صنعت فراهم کرد. این صنعت همواره به محوریت تفکرات محدود متهم می شد ٬ اما تعداد زیادی نخبگان با استعداد خارجی را استخدام کردند ٬ از بازیگر زن سوئدی Greta Garbo ٬ تا نیکول کیدمن استرالیایی ٬ از کارگردان مجارستانی ٬ مایکل کورتیز تا کارگردان مکزیکی Alfonso Cuarón .

بقیه فیلم سازان بعد از جنگ جهانی اول از اروپا آمدند ٬ کارگردانانی مانند: ارنست لوبیچ ٬ آلفرد هیچکاک ٬ فریتز لانگ ٬ و ژان رنوار ٬ و بازیگرای چون رادولف والنتینو ٬ مرلین دیتریش ٬ رونالد کلمن ٬ و چالز بویر . آن ها ذخیره ای از بازیگران را متحد کردند تا یکی از صنعت های رشد یافته قرن بیستم را شکل دهند. در بیشترین محبوبیت تصاویر متحرک در اواسط دهه 1940 ٬ استودیو ها مجموعا در حدود 400 فیلم را در سال عرضه می کردند که هر هفته توسط تماشاگرانی از جمعیت نود میلیونی امریکای دیده می شد.

عصر طلایی هالیوود:

 

Judy Garland and Toto in The Wizard of Oz 1939

در طول به اصطلاح عصر طلایی هالیوود ٬ که از پایان مجازی عصر صامت در اواخر دهه 1920 تا اواخر دهه 1940 به طول انجامید ٬ فیلم هایی که از استودیو های هالیوود عرضه می شدند همانند اتومبیل هایی بود که از خط تولید کمپانی هنری فورد بیرون می رفت. هیچ دو فیلمی ٬ دقیقا مانند هم ٬ نبود ٬ ولی همگی یک فرمول را دنبال می کردند: وسترن ٬ کمدی اسلپ استیک ٬ فیلم نوار ٬ موزیکال ٬ کارتون های انیمیشن ٬ بیوپیک ( تصویر بیوگرافی ) ٬ و غیره ٬ و اغلب ٬ تیم تولید مشابهی بر روی فیلم هایی که بوسیله کمپانی مشابهی ساخته می شد ٬ کار می کردند. برای مثال ٬ Cedric Gibbons و Herbert Stothart همواره بر روی فیلم های کمپانی MGM کار می کردند ٬ آلفرد نیومن برای بیست سال در فاکس قرن بیستم کار می کرد ٬ فیلم های سسیل بی دومیل ٬ اکثرا در پارامونت ساخته می شد ٬ اکثر فیلم های کارگردان ٬ هنری کینگ ٬ برای فاکس قرن بیستم ساخته می شد و غیره ٬ و معمولا هر کسی٬ اغلب به دلیل بازیگرانی که در فیلمی ظاهر می شدند ٬  می توانست حدس بزند که کدام استودیو ٬ کدام فیلم را ساخته است. هر استودیو سبک خاصی را داشت و مشخصات خاصی که امکان فهمیدن این سبک را ممکن می ساخت. ( مشخصه ای که امروزه وجود ندارد. ) هنوز هر فیلمی مقدار کمی متفاوت بود ٬ و برعکس کارگرانی که اتومبیل می سازند ٬ خیلی از افرادی که فیلم ها را می ساختند هنرمند بودند. برای مثال ٬ داشتن یا نداشتن ( To Have and Have Not ) (1944) ٬ مشهور است ٬ نه فقط برای اولین جفت بازیگری ٬ همفری بوگارت ( 1899-1957 ) و لورن بیکل ( 1924- ) ٬ بلکه همچنین برای اینکه ٬ بوسیله دو کسی که در آیند جایزه نوبل ادبیات را گرفتند ٬ ارنست همینگوی ( 1899-1961 ) ٬ نویسنده رمانی که فیلمنامه بر پایه آن بود ٬ و ویلیام فالکنر ( 1897-1962 ) ٬ که بر روی آن اقتباس ادبی کار کرد٬ نوشته شده بود.

فیلمسازی همچنان یک تجارت بود و کمپانی های تصاویر متحرک با اداره کردن به اصطلاح ٬ سیستم استودیو ٬ پول می ساختند. استودیو های بزرگ حقوق هزاران نفر را تامین می کرد ٬ بازیگران ٬ تهیه کنندگان ٬ کارگردان ها ٬ نویسنده ها ٬ بدل کاران ٬ اهل فن و تکنسین ها. و آن ها ٬ در شهر های بزرگ و کوچک سطح کشور ٬ صد ها سالن نمایش ٬ که فیلم هایشان را نمایش می داد و همواره به مواد اولیه تازه احتیاج می داشت٬ داشتند.

بسیاری از تاریخ نگاران سینما ٬ کارهای بسیار عالی سینمایی را که در این دوره ظهور کرد٬ برای دسته بندی بسیار فیلم سازی ٬ متذکر می شوند. یکی از دلایلی که چنین موضوعی را ممکن می سازد این بود که ٬ با اینکه فیلم های بسیاری ساخته می شد اما ٬ همه آن ها نمی توانستند یک موفقیت بزرگ باشند. یک استودیو می توانست بر روی فیلمی کم بودجه با یک فیلم نامه خوب و بازیگرانی نا شناس ٬ شرط بندی کند مانند همشهری کین (Citizen Kane ) به کارگردانی اورسن ولز ( 1915-1985 ) که بصورت گسترده ای به عنوان بهترین فیلم همه دوران ها ٬ به آن نگریسته می شود٬ از چنین فیلم نامه ای سود می برد. در شرایط دیگر ٬ کارگردانانی با اراده محک مانند هوارد هاکس ( 1896-1985 ) و فرانک کاپرا (1897-1991) ٬ در استودیو ها برای رسیدن به بینش هنری خودشان جنگ می کردند. نقطه اوج سیستم استودیویی می تواند سال 1939 باشد که ٬ شاهد عرضه شدن کلاسیک هایی مانند جادوگر شهر از (The Wizard of Oz ) ٬ برباد رفته (Gone with the Wind ) ٬ دلیجان (Stagecoach ) ٬ آقای اسمیت به واشنگتن می رود (Mr. Smith Goes to Washington ) ٬ تنها فرشتگان بال دارند (Only Angels Have Wings ) ٬ نینوشکا (Ninotchka ) و نیمه شب ( Midnight ) هستند. در میان بقیه فیلم های عصر طلایی که تا به امروز کلاسیک باقی مانده اند: کازابلانکا ( Casablanca ) ٬ چه زندگی محشری (It's a Wonderful Life ) ٬ نسخه اصلی کینگ کنگ (King Kong ) و سفید برفی و هفت کوتوله ( Snow White and the Seven Dwarfs ) .

سیستم  استودیو و عصر طلایی هالیوود به خودی خود در اواخر دهه 1940 به دو گروه تسلیم شد : (1) یک federal antitrust action ٬ که تولید فیلم ها را از نمایش آن ها جدا کرد و (2) ظهور تلویزیون. به عنوان نتیجه آن عمل آنتی تراست ٬ بازیگران و کادر تکنیکی ٬ تدریجا ٬ از قرارداد خود با استودیو های فیلم رها شدند. حال ٬ هر فیلمی که توسط یک استودیو ساخته می شد می توانست کادر و تیم تولید کاملا متفاوتی داشته باشد که نتیجه آن از بین رفتن آن مشخصاتی بود که فیلم های کمپانی های ٬ ام جی ام ٬ پارامونت ٬ یونیورسال ٬ کلمبیا ٬ آر کی اُ ٬ و فاکس قرن بیستم ٬ فورا قابل تشخیص می شد.  ولی فیلم سازان مشخصی مانند سیسیل بی دومیل ٬ همچنان تا پایان حرفه خود ٬ بصورت هنرمند قرار دادی باقی ماندند و یا از تیم تولید مشابهی در فیلم هایشان استفاده می کردند ٬ در نتیجه یک فیلم دومیل همچنان شبیه فیلمی دیگر بود که در سال 1932 و یا 1956 ساخته شده بود ٬ و وسترن های اخیر جان فورد همچنان به همان خوبی وسترن های قبلی بودند. تعداد فیلم هایی که ساخته می شدند به سرعت افت کرد ٬ و حتی با بالا رفتن بودجه میانگین نیز ٬ ادامه داشت و این ٬ تغییری در استراتژی برای این صنعت بوجود آورد. استودیو ها ٬ در حال حاضر ٬ تولید کردن سرگرمی را که توسط تلویزیون نمی تواند ایجاد شود ٬ هدف خود قرار دادند مانند تولیدات بسیار عظیم ٬ زمانی که بقیه٬ حق خود را در نمایش فیلم های سینمایی خود به بقیه کمپانی ها برای فروش به تلویزیون واگذار می کنند.

تغییر واقعیات و ظهور تلویزیون:


Easy Rider 1969

بالاخره تلویزیون در سرگرمی امریکا ، اولیت ها را در صنعت فیلم شکست ، ظهور تلویزیون این پیشرفت ها را در راه خود به سمت فیلم تایید می کند. این موضوع به این دلیل است که نگرش عمومی درباره کیفیت برنامه های تلویزیونی به زودی تنزل پیدا کرد و در مقابل ، وضعیت سینما شروع به وابسته شدن بیشتر و بیشتر به یکی از جدی ترین انواع هنر هایی که مانند هنر های زیبا ، از نظر آموختن و نیز توجه عمومی بسیار با ارزش بود ، می کند. این موضوع کامل شد با (1) تصمیم معجزه (Miracle Decision) که در آن ، دادگاه عالی ایالات متحده جهت گیری قبلی خودش را برعکس کرد و بیان کرد که تصاویر متحرک ، نوعی هنر بوده است که نام گذاری شده است برای محافظت (2) اولین لایحه.
هالیوود جدید یا سینمای پست - کلاسیک:

هالیوود جدید و سینمای پست – کلاسیک ، عباراتی هستند که برای توصیف دوره ای که به دنبال نادیده گرفتن سیستم استودیو در دهه 50 و 60 و در اواخر (3) کد تولید ، استفاده می شود. آن ، به وسیله تمایل بیشتری برای دراماتیزه کردن موضوعاتی مانند جنسیت و خشونت و نبز با ظهور اهمیت فیلم های (4) بلاکباستر (blockbuster) تعریف می شود.

سینما پست - کلاسیک ، اصطلاحی است که برای توضیح روش های در حال تغییر روایت داستان ، در هالیوود جدید ، استفاده شد. این موضع همواره مورد بحث قرار می گرفت که پیشرفت هایی در درام و شخصیت پردازی که در تصور تماشاگر ، در دوره عصر کلاسیک/طلایی بدست آمده بود: شرح وقایع به ترتیب زمانی (Chronology) ممکن است به زحمت جلو برود ، خط داستانی ممکن است با پایان های پیچیده (twist endings) روبرو شود ، خط ها بین بازیگر اصلی و بازیگر مقابل ( antagonist and protagonist) ممکن است محو شود. ریشه های روایت پست – کلاسیک در فیلم نوار ممکن است دیده شود مثلا در شورش بی دلیل (Rebel Without a Cause) در 1955 و در خط سیر شکسته فیلم روانی هیچکاک.


موضوعات مرتبط: سینما هالیوود
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 15:32 ] [ سعید ]

تاریخچه موسیقی ایرانی

سنگ‌نگارهٔ زنان موسیقی‌دان در طاق بستان که در حال نواختن چنگ هستند.

پس از وارد شدن آریاییان، از آنجا که در برپا داشتن آیین‌های کیشی آریاییان رقص و موسیقی به کار بسته نمی‌شد و چندان ارجی نداشت، این دو هنر چنانکه بایست در میان آنان پیشرفت نکرده و در آثار و نوشته‌های آن روزگاران جای پایی از خود باز نگذاشته‌است.[۴]

اصطلاح «خنیای باستانی ایرانی» حروف نویسی خالص کلمات ایرانی است که ترجمه آن عبارت از«موسیقی ایران باستان» و یا بعبارت دیگر «موسیقی سنتی ایران» است. این اصطلاح ایرانی امروزه بخوبی قابل درک است ولی در مقایسه با اصطلاح پر مصرف «موسیقی اصیل» که معنای آن نیز همان است، بندرت استفاده می‌شود. با استفاده از شواهد کاویده شده، مانند تندیس کشف شده در ساسا، سوابق موسیقی بخوبی به دوران امپراتوری ایلامی (۶۴۴-۲۵۰۰ قبل از میلاد) برمی گردد. بطور مشهود، اطلاعات کمی در خصوص موسیقی این دوره در دسترس است. تنها استثناء ابزار باقی مانده موسیقی مانند گیتارها، عودها و فلوت‌هایی که ابداع و نواخته شده، می‌باشند. گفته می‌شود ابزار موسیقی مانند «باربت» ریشه در این دوران یعنی حدود سال ۸۰۰ قبل از میلاد داشته‌است.

از هردوت نقل است که در دوران امپراتوری هخامنشی که به «امپراطوری پارسی» نیز معروف است، موسیقی نقش مهمی بخصوص در محاکم دادگاهی داشته‌است. او می‌گوید که وجود موسیقی برای مراسم مذهبی پرستش خداوند، بسیار ضروری بوده‌است. بعدها یعنی پس از ابلاغ دین پیامبر زرتشت، میترا، شخصی که بعنوان "داواً یک خدای دروغین یا شیطان و همچنین بتان دیگر بیشتر و بیشتر مقبول واقع شدند.

اصطلاح «خنیای باستانی ایرانی» یک اصطلاح مربوط به عصر پس از هخامنشیان می‌باشد. فارسی (فارسی) زبان مورد استفاده در دادگاه‌ها بهمراه زبان پهلوی، زبان رسمی دوران امپراطوری ساسانی (۶۴۲-۲۲۴ میلادی) بوده و در برگیرنده اکثریت همان کلمات و همان گرامر زبان پهلوی بوده‌است. بنابر این کلمه مورد استفاده برای موسیقی در دوران ساسانی و در دوران ناب فارسی معاصر در واقع کلمه 'خنیا می‌باشد. اگر چه اصلیت مدل موسیقی ایرانی هنوز نامشخص است، تحقیقات باعث آشکار شدن جوانب جدیدی از آن شده‌است. باربد که یکی از موسیقی دانان دادگاه امپراتوری ساسانی بود، اولین سیستم موزیکال خاور میانه که با نام سلطنتی خسروانی شناخته می‌شود را ابداع نموده و آن را به شاه خسرو (خسروان) تقدیم نمود. همچنین بسیاری از نام‌های فعلی مدهای موسیقی، در موسیقی سنتی ایران نیز وجود داشته‌اند، »دستگاهها از زمان‌های باستان زبان به زبان به امروز رسیده‌اند، اگرچه بسیاری از مدها و ملودی‌ها احتمالا بدلیل تهاجم اعراب که موسیقی را بعنوان مسئله‌ای غیر اخلاقی می‌دانستند، از بین رفته‌اند.


موسیقی سنتی ایرانی نوعی بدیهه گویی بوده و اساس آن یک سری از مدل‌ها قیاسی است که باید حفظ شوند. هنر آموزان و استادان دارای ارتباطی سنتی بوده‌اند که این ارتباط در قرن بیستم و به موازات حرکت تعلیم موسیقی به دانشگاه‌ها و هنرستان‌ها رو به زوال نهاده‌است.


یک نمایش مرسوم این موسیقی، از «پیش درآمد» (مقدمه اولیه)، «درآمد» (مقدمه)، «تصنیف» (آهنگ، وزن دار بهمراه آواز خواننده)، «چهار مضراب» (وزن دار) و تعداد انتخابی «گوشه» (حرکات)تشکیل می‌شود. بصورت غیر مرسوم، این قسمت‌ها را می‌توان تغییر داده و یا حذف نمود. با نزدیک شدن به پایان دوره صفویه (۱۷۳۶-۱۵۰۲)، نواختن گوشه‌های پیچیده ۱۰، ۱۴ و ۱۶ ضرب متوقف گردیدند. امروزه قطعات در حالت ۶ یا حداکثر ۷ ضرب نواخته می‌شوند که مایه تاسف است. بسیاری از ملودی‌ها و مدهای این موسیقی در مقام‌ها ترکی و موسیقی عربی می‌شوند. تفصیل اینکه باید بصورت مشخص اظهار کنیم که اعراب پس از تهاجم به امپراطوری ایران، سرزمین‌های تسخیر کرده را با نام «جهان اسلام» معرفی نمودند. اگر چه اکثر حاکمان عرب فعالیت‌های مرتبط با موسیقی را ممنوع اعلام کردند، دیگران به موسیقی دانان ایران دستور دادند که قطعاتی را به صورت کتاب تصنیف کنند که به عربی آن را «کتاب موسیقی کبیر» بمعنای کتاب فراگیر موسیقی می‌خواندند. بیش از تاثیرات امپراطوری ساسانی، این دلیل دیگری بر این واقعیت است که ملودی‌های موسیقی سنتی ترکیه، سوریه، عراق و مصر شامل اسامی مقیاس‌ها و مدهای ایرانی هستند.


در طول تاریخ؛ موسیقی سنتی بیشتر با صوت در ارتباط بوده‌است. و حتی سرایندگان نقشی اساسی را در خلق و اجرای آن داشته‌اند: او تصمیم می‌گیرد چه حالتی جهت ابراز مناسب بوده و اینکه چه دستگاهی مرتبط به آن است. در خیلی از موارد، سراینده مسئولیت انتخاب شعری که باید با آواز خوانده شود را نیز برعهده دارد. چنانچه برنامه نیاز به یک خواننده داشته باشد، خواننده باید با حداقل یک آلت بادی یا سیمی و حداقل یک نوع آلت ضربی همراهی گردد. البته می‌توان یک مجموعه از آلات موسیقی را یکجا داشت ولی سراینده اصلی نقش خود را ابقاء نماید. زمانی لازم بود که نوازندگان خواننده را با نواختن چندین قطعه بصورت تکی همراهی کنند. بصورت سنتی، موسیقی در حال نشسته و در محل‌های مزین شده به پشتی و گلیم نواخته می‌گردید. گاهی در این محلها شمع روشن می‌کردند. گروه نوازندگان و سراینده نوع دستگاه و اینکه کدام گوشه‌ها اجرا شوند را با توجه به شرایط زمانی و مکانی و... مشخص می‌نمودند.


قبل از حمله اعراب، ملودی هائی که در آن نغمه هائی از "اوستا کتاب دینی پیامبر زرتشت مذهب مازدین، زمزمه با نواخته می‌شد که با آن حال و هوا همخوانی داشت. واژه «گاه» دو معنی دارد: در زبان پهلوی هم بمعنای «گاث» (عبادت کننده اوستائی) و همچنین «زمان». حالات «یک گاه، دو گاه، سه گاه چهار گاه، پنج گاه، شش گاه و هفت گاه» را جهت بیان داستان هائی کاث‌ها از یک تا هفت زمزمه مینمودند. اخیراً کشف شده که حالت «راست» (ادبی. حقیقت) جهت بیان داستان هائی در خصوص افراد یا کارهای درستکار و «شکسته» (ادبی. شکسته) برای بیان داستان‌ها در باره خطا کاران استفاده می‌شده‌اند. حالت «همایون» در هنگام نماز صبح اجرا می‌گشت. اکثر این حالت‌ها، بجز احتمالا «شش گاه» و «هفت گاه» هنوز در سیستم امروزی مورد مصرف دارد. علیرغم وجود این شواهد، نوازندگان هنوز تمایل به نسبت دادن مستقیم معنی «گاه» به «زمان» یا «مکان» حرکت یک آلت موسیقی دارند.


هنگامی که اسلام بعنوان مذهب مسلط ایران پذیرفته گردید، تصمیم حکمرانان منع کلی موسیقی و بعدها دلسرد کردن مردم از زمزمه ادعیه مازدین در این مدها بود. موسیقی سنتی تا قرن بیستم در دادگاه‌ها نواخته می‌گردید. در زمان حکومت اسلامگرایان افراطی قرون وسطی، موسیقی بصورت مخفیانه نواخته می‌شد.


شایان ذکر است که چند تحرک احتمالا باستانی محسوب نشده و فقط خیلی قدیمی هستند. همانگونه که در طول تاریخ سابقه داشت، موسیقی سنتی ایرانی به عملکرد خود بعنوان ابزاری روحانی ادامه داده و کمتر بعنوان وسیله تفریح به آن نگاه می‌شد. آثار موسیقی امکان تغییر گسترده از آغاز تا پایان و معمولاً بصورت تغییر بین قطعات پایین، تفکری، نمایش پهلوانی نوازندگی با نام تحریر را داشتند. تعامل متون مذهبی بعنوان غزل جایگزین غزل‌های بزرگی گردید که توسط شاعران صوفی قرون وسطی خصوصا حافظ و جلال الدین رومی سروده شده بودند.علاوه بر این موسیقی ایرانی دریافتی از دردها رنج‌ها خوشیها یک تمدن چندین تکهٔ یک پارچه‌است که امروزه بسیاری از یادبودهای آن مانند گوشه ها(حسینی جامه دران شبدیز...)گواه این مدعاست.

برای مشاهده بقیه تاریخچه روی ادامه مطلب کلیک کنید



موضوعات مرتبط: تاریخچه ی موسیقی
ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 15:14 ] [ سعید ]

تاریخچه سینمای ایران

نخستین دوربین فیلم‌برداری در زمان مظفرالدین‌شاه به ایران آمد. نخستین فیلم صدادار فارسی، فیلم دختر لر بود که در سال ۱۳۱۷ خورشیدی توسط عبدالحسین سپنتا ساخته شد.

ورود نخستین دستگاه سینماتوگراف به ایران در سال ۱۲۷۹ هجری خورشیدی توسط مظفرالدین شاه سر آغازی برای سینمای ایران به حساب می‌آید، هر چند ساخت اولین سالن سینمای عمومی تا سال ۱۲۹۱ اتفاق نیفتاد. تا سال ۱۳۰۸ هیچ فیلم ایرانی ساخته نشد و اندک سینماهای تاسیس شده به نمایش فیلم‌های غربی که در مواردی زیر نویس فارسی داشتند می‌پرداختند. نخستین فیلم بلند سینمایی ایران به نام «آبی و رابی» در سال ۱۳۰۸ توسط آوانس اوگانیانس، با فیلمبرداری خان بابا معتضدی ساخته شد.

در سال ۱۳۱۱ خورشیدی اولین فیلم ناطق ایرانی به نام «دختر لر» توسط «عبدالحسین سپنتا» در بمبئی ساخته شد. استقبالی که از این فیلم شد، مقدمات ساخت چند فیلم ایرانی دیگر را فراهم کرد. تغییر جو سیاسی کشور طی سالهای ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۷ و اعمال سانسور شدید و مواجهه با جنگ جهانی دوم فعالیت سینمای نوپای ایران را با رکود مواجه ساخت. هر چند نباید از نظر دور داشت که تا این دوره هنوز سینما در ایران جنبه عمومی نیافته بود و استفاده از معدود سینماهای موجود در تهران و شهرهای بزرگ، تقریبا مختص اشراف و اقشار خاصی از جامعه بود. از طرف دیگر در بین سازندگان فیلم نیز خط فکری خاصی وجود نداشت و به جز سپنتا که به دلیل ویژگی‌های فرهنگی وی عناصر ادبیات کهن ایران در ساخته‌های وی به چشم می‌خورد، در بقیه موارد فیلم‌های ساخته شده عمد تاً اقتباسی ناشیانه از فیلمهای خارجی بود.

در سالهای بعد از ۱۳۲۲ فعالیت‌های فیلمسازی به دلیل تاسیس چند شرکت سینمایی توسط تعدادی سرمایه‌گذار و همچنین عمومی تر شدن سینما در بین مردم، گسترش یافت. اما متاًسفانه از آنجایی که در این گسترش توجه به درآمد و سود حاصل از سرمایه گذاری از یک طرف و وضعیت سیاسی جامعه از بعد از کودتای ۲۸ مرداد و تحدید آزادیها، یعنی مهمترین عنصر توسعه فرهنگی، سینمای ایران عمدتاً با محصولاتی عوام پسند و بی محتوا مواجه شد و این عناصر جزو سنت رایج فیلم سازی در این دوره گردید. خوشبختانه در سالهای بعد با فعالیت فیلمسازانی چون ساموئل خاچیکیان، هوشنگ کاووسی، فرخ غفاری، ابراهیم گلستان، سهراب شهید ثالث، مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، فریدون رهنما و علی حاتمی جریان فرهنگی تازه‌ای در فیلمسازی ایران آغاز گشت، که تا حدودی جدا از سنت رایج عوام پسندانه در ایران اقدام می‌نمود.


دهه چهل و پنجاه

تاًسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در ۱۳۴۸ فرصت مناسبی برای شکل گیری سینمای فرهنگی در ایران شد. هم‌کاری یونسکو با این کانون به عنوان توزیع کننده فیلم‌های کودکان در ایران که با اعزام نورالدین زرین‌کلک به بلژیک عملی گردید، تأثیر مهمی بر ارتقاء سطح فرهنگی کانون گذاشت. جریان فرهنگی شکل گرفته از سوی سینماگران پیش‌رو هم‌راه با ایجاد کانون پرورش فکری و همچنین کاهش استقبال عمومی از عناصر سرگرم کننده‌ای چون خشونت، سکس، جاهل مسلکی در بین اقشار جوان و بخصوص قشر تحصیل‌کرده کشور عواملی بودند دست در دست هم جریان نو و سازنده‌ای را در سینمای ایران طی سال‌های ۵۰ تا ۵۷ به وجود آوردند. سهراب شهید ثالث، بهرام بیضایی، عباس کیارستمی، خسرو سینایی، کامران شیردل، داریوش مهرجویی، ناصر تقوایی، مسعود کیمیایی علی حاتمی، امیر نادری و... از افرادی بودند که با بهانه‌های غیر مادی نقش اساسی در این جریان داشتند و مقدماتی را فراهم نمودند تا سینمای ایران گام‌های مهمی در سال‌های بعد بر دارد.

[ویرایش] سینمای پس از انقلاب

بعد از انقلاب طی سالهای ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۲ بدلیل نبودن ضوابط تدوین شده فیلمسازی، سینمای ایران تقریبا در وضعیتی نابسامانی بسر می‌برد. پس از سال ۱۳۶۲ با تدوین ضوابط فیلمسازی که با توجه به شرایط پس از انقلاب تنظیم شده بود، عناصری چون خشونت و سکس را اجباراً از سینمای ایران خارج ساخت و از طرف دیگر به دلیل مصادره بسیاری از سینماها و شرکت‌های تولید فیلم و اعمال نظارت دولتی بر آنها به طور غیر مستقیم نقش عامل سودآوری در سینما کمرنگ تر شد. این عوامل همراه با تکامل کیفی فیلمسازان دهه پنجاه چون عباس کیارستمی، بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی تاثیر مثبتی بر روند فیلمسازی در ایران گذاشت که با توجه به محدودیت‌ها، محصولات بدیعی را آفریدند و تحسین منتقدان جهانی را به همراه داشت. در این دوره فیلمسازان جوانی چون محسن مخملباف، ابراهیم حاتمی کیا، جعفر پناهی، مجید مجیدی و ابوالفضل جلیلی که با تمایلات مختلف پا به عرصه فیلمسازی گذاشتند و به مرور با مطالعه و پشتکار توانستند به صورتی هنرمندانه عناصر این هنر را بکار بگیرند، نقش موًثری در این تحول ایفا نمودند.

همچنین برقراری منظم سالانه دست کم یک جشنواره بین‌المللی فیلم که در بهمن ماه هر سال به نام جشنواره بین‌المللی فیلم فجر در کشور برگزار می‌گردد نیز در ایجاد علاقه به سینما در قشر جوان کشور از یکسو و توسعه این هنر نقش مهمی ایفا نموده‌است.

نقطهً اوج موفقیتهای بین‌المللی سینمای ایران در این دوره را باید نامزدی مجید مجیدی در مراسم جوایز اسکار سال ۱۹۹۸ و اهدای جایزه نخل طلایی جشنواره بین‌المللی کن فرانسه در سال ۱۹۹۷ به عباس کیارستمی برای فیلم طعم گیلاس (این جایزه بصورت مشترک به عباس کیارستمی و یک فیلمساز ژاپنی تعلق گرفت) دانست. از دیگر موفقیتهای بین‌المللی سینمای ایران طی این دوره می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

  • جایزه پلنگ طلایی جشنواره لوکارنو، سویس، ۱۹۹۷، به فیلم «آیینه» ساخته جعفر پناهی.
  • جایزه بزرگ بهترین فیلم در جشنواره فیلم سه قاره نانت، فرانسه، ۱۹۹۶ به فیلم «یک داستان واقعی» کار ابوالفضل جلیلی.
  • جایزه دوربین طلایی جشنواره کن، فرانسه، ۱۹۹۵، به فیلم «بادکنک سفید» اثر جعفر پناهی.
  • جایزه روبرتو روسیلینی در جشنواره کن، فرانسه، ۱۹۹۲، به عباس کیارستمی به خاطر مجموعه آثارش. جایزه فرانسوا تروفو در جشنواره فیلم جیفونی، ایتالیا، ۱۹۹۲، به عباس کیارستمی به خاطر مجموعه آثارش.
  • جایزه بزرگ بهترین فیلم جشنواره سه قاره نانت، فرانسه، ۱۹۸۹، به فیلم «آب، باد، خاک» ساخته امیر نادری.
  • جایزه بزرگ بهترین فیلم جشنواره سه قاره نانت، فرانسه، ۱۹۸۵، به فیلم «دونده» اثر امیر نادری.
  • برنده خرس نقری برای از جشنواره فیلم برلین 2008 به فیلم در باره الی اصغر فرهادی
  • برنده خرس طلایی راز جشنواه فیلم برلین2011 به فیلم جدایی نادر از سیمین

از دیگر تحولات کمتر سابقه دار در سینمای ایران طی سالهای بعد از انقلاب حضور جدی تر فیلمسازان زن مانند رخشان بنی‌اعتماد، پوران درخشنده و تهمینه میلانی ومهمتر از همه منیژه حکمت است


موضوعات مرتبط: سینما ایران
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 14:56 ] [ سعید ]

تاریخچه

نگاره‌ای از نوازندگان بر روی کاخ هشت بهشت اصفهان، از سال ۱۶۶۹ م.

در ایران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشید گروهی به نواختن طبل و کوس و کرنا می‌پرداختند. در اوستا بخش یسنا‌ها آمده که پزشکان بیماران خود را با موسیقی ایرانی درمان می‌کردند. در آن دوران سه نوع موسیقی آئینی (دینی)، بزمی و رزمی مرسوم بوده‌است، همچنین در جشن‌های طبیعت و روزهای تاریخی و ملی نواها و موسیقی ایرانی ویژه‌ای اجرا می‌شد. در دوران هخامنشیان سرودها و ترانه‌هایی به نام هوره در جنگ‌ها و جشن‌ها اجرا می‌کردند که امروزه در ایلام و سرزمین‌های غرب ایران با همین نام رایج است. در دوران ساسانیان به ویژه بهرام گور و خسرو پرویز موسیقی‌دان‌هایی زیر نظر وزیر دربار خرم باش کار می‌کردند. در جشن‌های بزرگ، این نوازندگان و خنیاگران نواها و آهنگ‌های گوناگون اجرا می‌کردند. در شاهنامه آمده بهرام گور تعداد ده هزار لوری (خنیاگر) از هند برای شادی و پایکوبی مردم به ایران آورد.

نبد هیچ مانند بهرام گور
به داد و بزرگی و فرهنگ و زور

موسقی‌دانان ایران باستان

مشهورترین موسیقی‌دان‌های این دوران قبل از اسلام به شرح زیر بودند

باربد برای هر روز هفته نوایی ساخت که به هفت خسروانی معروف است. همچنین برای هر روز ماه سی لحن یا سی دستان و برای ۳۶۰ روز سال غیر از پنجه دزدیده، ۳۶۰ آهنگ یا ۳۶۰ دستان را ساخت. آهنگ جامه دران که در ردیف موسیقی ایرانی است از ساخته‌های نکیسا است که با چنگ نواخته‌است. دستان دیگری به نام دستگاه راست است که باربد آن را ساخت و امروز جز دستگاه‌های هفت‌گانه موسیقی ایرانی است، همچنین باید به آهنگ‌ها و دستان نوروز بزرگ، آرایش خورشید، ماه بر کوهان (ماه بالای کوهسار)، کین ایرج، سوگ سیاوش و گنج باد، گنج کاووس، تخت تاقدیس، فرخ روز، سوگ شیدیز و باغ شیرین اشاره کرد. [۱]

برای مشاهده بقیه تاریخچه روی ادامه مطلب کلیک کنید


موضوعات مرتبط: تاریخچه ی موسیقی
ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 14:45 ] [ سعید ]
http://www.3eke.ir/img/albums/Admin/10006/normal_ali_esfandiyari_3eke_ir.jpg

عکس تاریخی شهریار و نیمایوشیج


موضوعات مرتبط: نیما یوشیج
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:57 ] [ سعید ]

شعر زیبا از سهراب سپهری

دشت هایی چه فراخ

كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند

 ***شايد آن روز كه سهراب نوشت :
 تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجباريست***


موضوعات مرتبط: سهراب سپهری
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:50 ] [ سعید ]

آب را گل نکنیم سهراب سپهری






آب را گل نکنیم :

در فرودست انگار، کفتری میخورد آب .
یا که در بیشه دور، سیرهای پر میشوید .
یا در آبادی ، کوزهای پر میگردد .
آب را گل نکنیم :
شاید این آب روان ، میرود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی .
دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرود برده در آب .
زن زیبایی آمد لب رود ،
آب را گل نکنیم :
روی زیبا دو برابر شده است .
چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست ، چه صفایی دارند !
چشمه ھاشان جوشان ، گاوھاشان شیرافشان باد !
من ندیدم دھشان ،
بی گمان پای چپرھاشان جا پای خداست .
ماھتاب آنجا ، میکند روشن پھنای کلام .
بی گمان در ده بالادست ، چینه ھا کوتاه است .
مردمش میدانند ، که شقایق چه گلی است .
بی گمان آنجا آبی ، آبی است .
غنچه ای میشکفد ، اھل ده با خبرند .
چه دھی باید باشد !
کوچه باغش پر موسیقی باد !
مردمان سر رود ، آب را می فھمند .
گل نکردندش ، ما نیز
آب را گل نکنیم.


موضوعات مرتبط: سهراب سپهری
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:42 ] [ سعید ]

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبّوا يا ايّها الّسکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درويش بی نوا را
آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا


در کوی نيک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغيير کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی امّ الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عيش کوش و مستی
کاين کيميای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آيينه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه می آلود
ای شيخ پاکدامن معذور دار ما را

برگرفته از غزليات حافظ


موضوعات مرتبط: اشعاربرگزیده
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:34 ] [ سعید ]
  • « کوچه - فریدون مشیری »



بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم



در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد



يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم


پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :


از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم :‌


"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت


مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم


نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


موضوعات مرتبط: فریدون مشیری
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:31 ] [ سعید ]

داستان خر ما از کرگی دم نداشت


عکس الاغ

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده، مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد(زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده!"

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه يي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!

مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!

مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه "دخيلم! ". مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد.
گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت: دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!

جوانِ پدر مرده را پيش خواند.
گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام.
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!
و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد!

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!

مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.
قاضي آواز داد: هي ! بايست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد: مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا ازكره گي دُم نبوده است.


موضوعات مرتبط: فکاهی(طنز ادبی)
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:28 ] [ سعید ]
 آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

 


موضوعات مرتبط: پندبزرگان
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:23 ] [ سعید ]

  داستان زندگی کوروش کبیر

 کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند.

برای مشاهده بقیه زندگینامه روی ادامه مطلب کلیک کنید


موضوعات مرتبط: تاریخ ایران زمین
ادامه مطلب
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:21 ] [ سعید ]

پیغام گیر تلفن برخی از شاعران ایرانی

پیغام‌گیر حافظ:
رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود، غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود، غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


پیغام‌گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم


پیغام‌گیر فردوسی:
نمی‌باشم امروز اندر سرای
كه رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب


پیغام‌گیر خیام:
این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد

رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد


پیغام‌گیر منوچهری:
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم كه سلامی گویم

بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش كه همچو برف گردد رویم


پیغام‌گیر مولانا:
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم

برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خو
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پیغام‌گیر باباطاهر:
تلیفون كرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت

چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت


موضوعات مرتبط: فکاهی(طنز ادبی)
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:11 ] [ سعید ]

داستاني بسيار زيبا و واقعي
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند...ادامه ی مطلب

معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
منبع : وبلاگ هجران


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:6 ] [ سعید ]
قلب

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم


که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم

تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از

پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو

قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي

براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و

 ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر

گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت

کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن

چنين نوشته شده بود:


 سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت

بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به

خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم..

 

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 12:59 ] [ سعید ]
اثر پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .
“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 12:52 ] [ سعید ]

مردی که جهنم را خریداری کرد !

 

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.


فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...


به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.


به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 12:49 ] [ سعید ]

عباس کیارستمی (زادهٔ ۱ تیر ۱۳۱۹، تهران)[۲] فیلمنامه‌نویس، تهیه‌کننده و کارگردان سینمای ایرانی است که آثار وی اغلب با استقبال فراوان منتقدان روبه‌رو شده‌است.[۳][۴] کیارستمی از سال ۱۹۷۰ میلادی در عرصهٔ سینما فعالیت می‌کند و تاکنون بیش از ۴۰ فیلم سینمایی، کوتاه یا مستند را ساخته، نوشته، یا تهیه کرده‌است. از مهم‌ترین آثار وی می‌توان به سه‌گانه زلزله، طعم گیلاس و باد ما را خواهد برد و زیر درختان زیتون اشاره کرد.برای مشاهده ادامه بیوگرافی روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 15:6 ] [ سعید ]
http://www.cinetmag.com/Photo/News/Larg/masoud_kimiaee_l_735333.jpgمسعود کیمیایی در روز ۷ مرداد ۱۳۲۰ در کوچه سید ابراهیم خیابان ری تهران زاده شد. پس از آن به ترتیب در کوچه دردار، آصف‌الدوله، سقاباشی، عین‌الدوله و سرانجام در خیابان بهار ساکن شد. او دو خواهر و یک برادر دارد. دیپلم متوسطه را از دبیرستان بدر گرفت. بعد از پایان دبیرستان کم‌کم وارد عوالم روشنفکری شد و همراه چند تن از دوستان علاقه‌مند، گروه انتشارات طرفه را بنیاد نهاد. از همان دوره به موسیقی هم علاقه‌مند شد و چند ساز مانند پیانو و گیتار را در حد غیر حرفه‌ای می‌نوازد. اما بیشترین کشش و علاقه او به سینما بود. او تاکنون دوبار ازدواج کرده؛ نخست با گیتی پاشایی (آهنگساز و خواننده۱۳۷۴-۱۳۴۸)، که حاصل آن پولاد کیمیایی (بازیگر) بود و پس از آن با گوگوش، خواننده سرشناس (۱۳۸۲-۱۳۷۴).

برای مشاهده ادامه بیوگرافی روی ادامه مطلب کلیک کنید


موضوعات مرتبط: ده چهره ی برتر سینمای ایران ، مسعود کیمیایی
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:54 ] [ سعید ]

علی کوچیکه

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لاله عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله


موضوعات مرتبط: فروغ فرخزاد
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:8 ] [ سعید ]
محمدعلی بهمنی
 
در فروردین سال ١٣٢١ در شهر دزفول به دنیا آمد. شعر بهمنی نیز البته شاید با خود او متولد شده باشد، گرچه بسیاری بر این عقیده اند که او غزلهایش را وامدار سبک و سیاق نیماست. نخستین شعر از او در سال ١٣٣٠، یعنی زمانی که او تنها ٩ سال داشت، به چاپ رسید.




برای محمدعلی بهمنی شعر چون موجودی جاندار است که شکل و قالب، لباسهای آن را تشکیل و به آن شخصیت می دهند. با این همه، محمدعلی بهمنی شیفتهی غزل است و غزل گفتن و غزل خواندن و غزل سرودن. می گوید: «غزل، نه تنها در شعر امروز، بی تردید در شعر تمام فرداها جایگاه ویژهای خواهد داشت. غزل هستی ایرانی است و خواهد بود. آنچه که مهم است، این است که این امانت حساس را به نسلهای آینده تحویل دهیم.»
 
 
گرچه به رغم تمام این علاقه به غزل گفتن، بهمنی غزل را هرگز قالب نمی بندد. «چون قالب یعنی محدودیت و هنر را نمی توان محدود کرد و به خاطر این حرفم بارها زیر تهمت ها رفته ام.» در دیدگاه محمدعلی بهمنی، غزل یک شکل است که می تواند با روزگار خود و با شرایط جدید تغییر کند.
 


محمدعلی بهمنی در سال ١٣٧٨ موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزلسرای ایران گردید. برخی از مجموعه اشعار وی عبارتند از: باغ لال (١٣٥٠)، در بی وزنی (١٣٥١)، عامیانه ها (١٣٥٥)، گیسو، کلاه، کفتر (١٣٥٦)، گاهی دلم برای خودم تنگ میشود (١٣٦٩)، غزل (١٣٧٧)، عشق است (١٣٧٨)، شاعر شنیدنی است (١٣٧٧)، نیستان (١٣٧٩)، این خانه واژه های نسوزی دارد (١٣٨٢)، کاسه آب دیوژن، امانم بده (١٣٨٠).


موضوعات مرتبط: محمد علی بهمنی
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 13:4 ] [ سعید ]
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم


برای خواندن بقیه اشعار روی ادامه مطلب کلیک کنید


موضوعات مرتبط: محمد علی بهمنی
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 12:54 ] [ سعید ]

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست


موضوعات مرتبط: محمد علی بهمنی
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 12:50 ] [ سعید ]
دهاتی

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا
همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا
ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیم
با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من
گلهای زینتی نداشت
اسب نجیب ده من
نعلای قیمتی نداشت
اما همون چهار تا دیوار
با بوی خوب کاگلش
اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش
برای من که عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم
دنیاییه که دیدندش
اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره
اما می دونم که دیگه
دنیای خوب سادگی
به من نیازی نداره


موضوعات مرتبط: محمد علی بهمنی
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 12:48 ] [ سعید ]

بهار بهار

بهار بهار

صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی ؟
صدات میاد … اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از قصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ … که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف ، حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ، هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود


موضوعات مرتبط: محمد علی بهمنی
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 12:47 ] [ سعید ]

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست


موضوعات مرتبط: محمد علی بهمنی
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 12:44 ] [ سعید ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب
=================== ===================